زندگی بهتر

داشتم به احوالات خودم فکر می کردم دیدم تا حالا هر چی از خدا خواستم بهم داده! یا لااقل باعث شده یه جرقه هایی تو ذهنم بزنه یا به سمتی برم در جهت رسیدن به چیزی که میخوام.

اما چیزی که باعث تعجبم میشه اینه که من خیلی کم دعا میکنم و کمتر پیش میاد چیزی از خدا بخوام.شاید بخاطر اینه که راجع به پیشامد های سخت زندگیم بعد از مدتی خودمو میزنم به بی خیالی و خودمو درگیرش نمیکنم که لازم بشه دست به دامن خدا بشم. گرچه هیچ وقت بی نیاز از محبت و پشتیبانیش نبوده و نیستم. 

مدتیه که موضوعی ذهنم رو درگیر کرده و باعث شده تمرکزم رو از دست بدم.میلی در دلم بود و بعد از مذاکراتی که با خودم داشتم به این نتیجه رسیدم که میل و آرزو برای رسیدن به چیزی که میخوام کافی نیست.باید تبدیل به هدف بشه و برای رسیدن بهش تلاش کرد.یکی از تلاش هام هم خواستنش از خدا بود.پریشب رک و راست به خدا گفتم خدایا،من، اینو، میخوام. دیشب خدا یه تلنگر هایی زد که متوجه شدم صدامو شنیده:)


+ امروز بالاخره اصول دویدن صحیح رو کشف کردم و تونستم برنامه ی دویدنم رو کامل انجام بدم.مشکل اینجا بود که تنفسم هنگام دویدن غلط بود!



در انتظار تو چشمم سپید گشت و غمی نیست

اگر قبول تو افتد،فدای چشم سیاهت


  • مریم

حرف که برای گفتن زیاده اما فعلا شما رو دعوت میکنم به دیدن این عکس و این لینک 


  • مریم

یادمه نجمه ،دوستم، همیشه میگفت مهمترین معیارم واسه انتخاب همسر اینه که نماز خون باشه.من خب باهاش موافق نبودم.همیشه بهش میگفتم این نباید اولین معیارت باشه و دلایل خودمو داشتم.ولی نجمه هیچ وقت قبول نمیکرد.تا اینکه به خواستگاری صادق جواب مثبت داد و یادمه که درباره ی نماز و روزه هم ازش پرسیده بود و گفته بود برای من خیلی مهمه که نماز بخونی و صادق گفته بود آره مگه میشه نخونم .برای منم مهمه!

حالا بعد از طی یکسال دوره ی نامزدی و کمتر از یک ماه مونده به عروسیشون کاشف به عمل اومده که آقا صادق اصلا نماز نمیخونه!من شک کرده بودم البته! میدونم نباید آدما رو از ظاهرشون قضاوت کرد و نماز خوندن و نخوندن ربطی به تیپ و قیافه ی آدم نداره ولی واقعا بهش نمیومد نماز بخونه!!اصلا اخلاقش و شخصیتی هم که من ازش دیدم ( که خیلی خودپسندانه و خود برتر پندار بود) به آدمی نمیخورد که این چیزا براش مهم باشه !یادمه ماه رمضونم یه بار لو رفت که روزه نیست ولی نجمه گفت بخاطر مشکل سنگ کلیه ش هست! 

خلاصه اینکه نجمه که این قضیه رو میفهمه تا یک هفته عصبانی بوده و به گفته ی خودش میخواسته بزنه زیر همه چی! (به گفته ی من عمراااا ! ) 

بعد با هم حرف میزنن و صادق میگه باشه اگه تو بخوای میخونم.اینم میگه نه من نمیخوام بخاطر من بخونی من میخوام خودت به این نتیجه برسی که باید بخونی !

همین دیگه،صداقت صادق رو حال کردید؟

هر کاری میکنم نمیتونم خودمو بذارم جای نجمه و فک کنم من اگه جای اون بودم چیکار میکردم.مهم اینه که دروغ گفته،نجمه رو فریب داده! چه غم انگیز :(

+شهرزاد نیومد شیراز.کلاس زبان از هفته ی دیگه شروع میشه! ولی من ناراحت نیستم.مطمئنم شهرزاد همون آدمیه که صد در صد منو هل میده به سمت زبان خوندن.امکانات و همراهی و درس دادنش با من،تزریق اراده به تیم دو نفره مون با اون

++بشنوید



  • مریم
بالاخره هفته ی پیش رفتم کلاس دو ثبت نام کردم(باشگاه حجاب) و هفته ای سه روز میرم کلاس.دیروز اولین جلسه بود و خوب هم بود! واقعا ورزش کردن تو فضای باز یه چیز دیگه ست،ولی شلوغی اونجا یه کم اذیت میکرد که احتمالا با تموم شدن تابستون این مشکل حل بشه.
دیشبم سردرد ورزشی گرفته بودم!!خیلی شدید نبود ولی نمیذاشت بخوابم.کلی حقه و کلک به خودم زدم تا بالاخره خوابم برد.امروز صبح متوجه شدم که بالاخره خوابم برده بوده :دی
این روزا من خیلی بیکارم.فقط فیلم می بینم و کتاب میخونم.البته خب خیلی خوش میگذره اما گاهی احساس میکنم اشباع شدم.از فردا یه دوره ی زبان آموزی رو با شهرزاد شروع می کنیم.به این صورت که دوتایی می شینیم کنار هم و زبان میخونیم!!من کتاب زبانامو آوردم که اونا رو بخونیم.بعدشم قراره چند تا فیلم انتخاب کنیم و دیالوگاشونو از اینترنت بگیریم و با دقت بررسیشون کنیم.این چند روز به شدت دیوونه ی زبان انگلیسی شدم و همش جمله های انگلیسی تو سرم میچرخه و وقتی میخوام به خودم فحش بدم هم از فحش های مختصر و مفید انگلیسی استفاده میکنم.
امروز طبق معمول اکثر جمعه ها نرفتم بیرون و موندم اتاقو مرتب کردم! این یه وجب اتاق رو همش باید مرتب کرد وگرنه تبدیل به طویله میشه! جزوه ها و نوشته های شب امتحان ترم قبلم رو هم بایگانی کردم و ببینید چی پیدا کردم ! اینو استاد راهنمام نوشته .یعنی واقعا براش متاسفم.با این همه پرستیژ و کیا و بیا این خطشه! البته خطش کاااااملا به شخصیتش میخوره هااا! خنده دار نیست؟

+خیلی خوبه آدم حرف دلشو به خواهرش بزنه (البته نه خواهر بزرگترش!) 
++از این به بعد به جای عنوان عدد میذارم.این پست صد و چهل و یکمی هست که مینویسم. اعصابم خورد شد از بس فک کردم عنوان چی باشه. البته خب who cares 
+++خودم میدونم،قالب جدیدم خیلی قشنگه :دی
  • مریم

سرپرست خوابگاه کلید اتاق رو ازم گرفته،کلید ندارم در رو از پشت قفل کنم.کلیدمون گم شده،مجبور شدم کلید سرپرستی رو بگیرم که دیشب اومد ازم گرفتش.گفتم کارتمو گرو میذارم کلید دستم باشه،قبول نکرد و عوضش یه داستان واسم تعریف کرد.گفت چند سال پیش تو یکی از خوابگاه ها،یه دختره که تازه از حمام اومده بوده بیرون میره تو اتاق و در و از پشت قفل میکنه.شروع میکنه موهاشو سشوار کشیدن که یهو برق میگیردش و میفته میمیره.از اونجایی هم که در رو قفل کرده بوده و کلیدی تو سرپرستی نبوده تا ۳ روز جسد دختره رو زمین میمونه و بعد هم که متوجه میشن با وضع بدی روبرو میشن و.... بعدم گفت از اون تاریخ به بعد، اداره همیشه چک میکنه که هر اتاق یه کلید تو سرپرستی داشته باشه.

البته من از این داستان هیچ عبرتی نمیگیرم، فوقش میتونم موهامو خشک نکنم اما اینکه در رو قفل نکنم هرگز!

جالب اینجاست که این ماجرای قفل کردن در رو توی خوابگاه قبلی نداشتم.فک کنم بخاطر این بودش که اونجا سیستمش فرق میکرد.واحد به واحد بود و واحد ما ۴ تا اتاق داشت.ولی اینحا یه راهرو درازه و کلی اتاق.بعلاوه ی اینکه اونجا بندرت تنها میشدم ولی اینجا دائم تنهام.

الانم دو تا آقا دقیقا پشت در اتاق من دارن برق کشی میکنن،در هم قفل نیست.واقعا حس بدیه!!!

  • مریم
توسط دکتر میم  به این کار فرهنگی دعوت شدم.هم تشکر میکنم و هم بابت تاخیرم عذر میخوام.
این تابستون برای من نسبت به قبلیا خیلی فرق داشت.خیلی دیر شروع شد و خیلی زود هم داره تموم میشه.هر سال واسه تابستونم برنامه می ریختم ولی امسال نشد که بشه.اما خب به هرحال پیشنهادات بنده بدین شرح می باشد:

فیلم:
فهرست 250 فیلم برتر سایت IMDb رو بردارید و از اول لیست شروع کنید!
از میون فیلم های ایرانی هم پیشنهادم اینه که برید سینما و به سلیقه ی خودتون فیلم ببینید.البته دیدن تمام فیلم هایی که لیلا حاتمی بازی کرده هم پیشنهاد میشه!

کتاب:
من خودم یک ماهه که دارم کتاب دزیره رو میخونم و تموم نمیشه! ولی همیشه دوست داشتم کتاب های بورخس و چخوف رو به همون ترتیبی که نوشتن بخونم.

موسیقی:
پیشنهادم تمام آهنگ های سینا حجازی هست.اون وسطا هم سالار عقیلی و علیرضا قربانی و همایون شجریان می چسبه! قبل از خواب هم باخ و بتهوون و ویوالدی گوش بدین :)

درباره ی بازی و مستند پیشنهادی ندارم.ولی تا میتونید تفریح کنید.برید سفر.برید گردش.پاتونو بذارید تو آب چشمه.رو علفا دراز بکشید.آسمونو نگاه کنید.دنبال همدیگه بدویید.مسابقه بذارید.شیطنت کنید.با صدای بلند آواز بخونید.برید کوه،شب برید کف حیاط یا رو پشت بوم دراز بکشید ستاره ها رو ببینید.غذاهای جدید درست کنید.موهاتونو کوتاه کنید،رنگ کنید.یه کار خیلی سخت انجام بدید...


  • مریم

مهمانان عزیز بسه،وقتشه که تشریف ببرید دیگه

اومدید عیادت مریض؟آخه یک ساعت،دوساعت! چه خبره آخه؟

چرا بحث سیاسی اقتصادی می کنید؟چرا انقدر زیاد نمی فهمید؟

یه کم با فرهنگ باشید لطفا

دیوانه شدم


  • مریم

خیلی ممنون از محبت شما دوستان خوبم.

داداشم حالش بهتره

قلباً دعا میکنم خدا تمام مریضا رو شفا بده،خیلی سخته


  • مریم

انگار دارم خواب می بینم

دو روز گذشته مثل یه کابوس تلخ بود.داداشم ظرف ۲۴ ساعت سه بار سکته کرده،آنژیو شده و فنر گذاشتن توی رگ قلبش.یه لخته ی بزرگ تو قلبش دیده شده که غیرطبیعیه و خیلی خطرناک . دکترش گفته احتمالا لخته با دارو از بین میره،اما اگه نرفت باید عمل بشه.فردا مشخص میشه 

خواهش میکنم اگر اینجا رو میخونید براش دعا کنید.

  • ۱۳ مرداد ۹۵ ، ۰۰:۲۲
  • مریم
بد جوری افتادم رو دور فیلم دیدن.چند روزه روزی دو سه تا فیلم می بینم.رمان دزیره رو هم شروع کردم ولی فعلا کند پیش میره.دوس داشتم برم فیلم بارکد رو ببینم.دوستام که ماشالا هیچ کدوم پایه نیستن.امروز یهویی یادم به هم اتاقیای قبلیم افتاد .پیام دادم سارا گفت من میام ولی بعدش باید برم شاهچراغ یه نذر دارم باید ادا کنم.گفتم باشه بریم سینما بعدش منم همراهت میام شاهچراغ.من اینجوری نیستم که خودم مثلا بصورت خودجوش پاشم برم شاهچراغ .ولی اگه یکی بگه بیا بریم نه نمیگم.رفتیم سینما فیلم بارکد رو دیدیم. کلی سرگرم شدیم و خندیدیم .بعدم پیاده رفتیم تا شاهچراغ.اصلا حس زیارت نداشتم.رفتیم داخل یهو حس زیارت اومد.وقتی داشتم زیارت میکردم یهو یه چیزی به دلم افتاد.همینطوری یهویی یه عهدی با خدا بستم.اولش گفتم خدایا فلان چیزو بده به من من قول میدم بعد از اینکه اونو دادی فلان کار رو انجام بدم.دیدم دارم با خدا معامله میکنم. گفتم نه خدا من شروع میکنم فلان کار رو انجام میدم تو هم فلان چیزو بده.یه ذره بهتر شد.کلی کلنجار رفتم با خودم که مریم حالا میتونی تو؟نزنی زیرش؟ تو دلم غوغا بود.وقتی از کنار ضریح اومدم بیرون حالم بدجوری منقلب شده بود.ولی عهد بستم.عهد بستم و پای عهدمم میمونم.از خود خدا خواستم کمکم کنه عهد نشکنم.تا ببینیم خدا چه بخواد و چه بشه
  • مریم